نامزدی

دوران نامزدی هم دوران عجیبیه. فکر کن، ۳ هفته کامل پیش هم بودن هنوز هم دارن حرف میزنن. 

خدا خیلی خوشبختشون کنه کنار هم. زیر سایه و سلامت والدین و خواهر برادراشون.




#اسممو خیلی دوست دارم. مرسی از مامان بزرگم. خدارحمتشون کنه:) اگه به مامانم بود اسم منم فاطمه بود. اسم فاطمه خیلی قشنگه خیلیییی قشنگه، اما توی فامیل کلی فاطمه داریم.

  • مها :)

عروسی دختر همسایه

با یک خانواده‌ایی ۱۰ سال شایدم بیشتر همسایه بودیم ، بعد یک رابطه فامیلی دورادور هم داشتیم. البته با عمه آقای همسایه. عمه آقای همسایه میشد زن عموی زن عموی من. البته اگه اشتباه نکنم. خلاصه باهم بزرگ شدیم، دختر های همسایه با خواهر بزرگم خیلیییییی صمیمی بودن. دختر کوچیکشون که میشد باهاش صمیمی بشم خیلی شر و عوضی بود، درنتیجه من و اون هیچوقت نتونستیم باهم صمیمی بشیم. مامان هامون هم رابطه خوبی داشتن. باباهامون هم نیز‌.
ما شهرمون رو عوض کردیم، اوناهم یکسال بعد به شهر دیگه‌ایی رفتن. شماره همو پیدا کردیم ولی دیگه اونقدر صمیمی نبودیم. خواهر دومیه عقد کرد و چند روز دیگه عروسیش هست. 
بسی غمگینم که دیگه اونقدر صمیمی نیستیم که دعوتمون کنن برای عروسی دوست بچگی هام. فکر کنم تابستون سال بعد هم عقد خواهر منه و اونا توی لیست مهمون ها نیستن.
چقدر بده این دنیا.
اگه دعوتمون میکردن، الان من داشتم دنبال بهترین لباس می‌گشتم. 
البته شایدم وقتی جدی بشینیم تصمیم بگیریم کیا رو دعوت کنیم، خواهرم اونا روهم دعوت کنه. دامادمون و همسایه‌مون توی یک شهر زندگی میکنن.
هیچوقت هم توی تعطیلات تصمیم نگرفتیم به خونه‌شون بریم یا دعوتشون کنیم به خونمون.
دلم تنگ شد یهو:))
حالا معلوم نیست دقیقا همین چند روز بعده یا ماه بعدی؟
اگه ماه بعدی باشه، هنوز میشه امید کارت دعوت داشت‌‌‌ یا پیام دعوت‌.
شایدم با توجه به شرایط الان، خواسته مراسم کوچولویی بگیره‌. خانوادگی و کوچولو‌.
در هر حال برای دوست بچگی هام آرزوی خوشبختی و سعادت دارم‌. چه دعوتمون بکنه چه نه...


#عنوان میتونست بهتر باشه اما حقیقت اینه که توی عنوان نوشتن بسی افتضاح می‌باشم
  • مها :)

😕😶😥

امروز دقیقا همین نیم ساعت پیش یکی دیگه از ترس های زندگیم رو شناختم/کشف کردم. 
عمه بابا فوت کرده. مامانم داشت با دخترشون حرف میزد و هی دلداریش میداد. من مضطرب بودم که نکنه مامان یهو گوشیو بگیره سمت من. نکه از حرف زدن بترسم، کلا حس عجیبی داره یکیو بخوای بخاطر از دست دادن کسی آروم کنی. من از صدای گریه خاله ترسیدم. از غم و بی قراری توی گریه هاش ترسیدم. 
در نتیجه ترجیح دادم چشم ببندم و وانمود کنم خوابم.
مامانم و بابام فردا میرن شهر خاله اینا. صبح زود هم حرکت میکنن و تا دوشنبه میمونن و بعدم بر میگردن. 
خدا به خاله صبر بده واقعا:((( 
خاله هفته پیش خونمون بود و چقدر خوشحال بودیم:)) طفلک خاله تازه آب زیر پوستش رفته بود و یکم حالش بهتر شده بود. الان دوباره آب میشه:((( 


  • مها :)

زندگی در برزخ

تعطیلات تابستانی شروع شده و نشده. همه چیز خیلی قاطی پاتیه، سردرگمم. هیچوقت اینقدر بلاتکلیف نبودم. دلیل اینهمه انتظار رو نمیدونم وقتی همه چیز آماده‌ست. درک نمی‌کنم و نمیخوام که درک داشته باشم. بدتر و فاجعه تر از همه اینها اینه‌ که ۲‌هفته‌ست n شده صاحب اتاق من و من حس میکنم توی خونه خودمون مسافرم. لباس هام به جای کشو ها توی پلاستیک گوشه اتاق‌ خواهرمه. بدم میاد از این وضعیت. البته n مزاحم نیست. شاید اگه موقع دیگه‌ایی اومده بود اینقدر اذیت نبودم:) مطمئنم اونم دلش میخواست به جای اتاق من جای دیگه‌ایی باشه:))) 
نمیدونم سلامتیم مهمه یا به دست آوردن اعتمادبنفس از دست داده‌ام؟ میخوام این دختر ترسو رو تغییر بدم اما بدنش ضعیفِ ضعیف شده. اونقدر ضعیف که توی آینه که نگاه میکنه با دیدن گونه هایی که استخوانی شدن دلش میگیره.
سلامت یا شجاعت؟ مطمئنا شجاعت رو انتخاب میکنم. شایدم جفتشون. باید برنامه ریزی کنم. من به هردو نیاز دارم:)) 
راستی n فردا میره. یکم از این سردرگمی کم میشه. فردا دکتر هم میریم. مامانم باید آزمایش خون بده...
دلم مسافرت میخواد و ایندفعه همه خانواده آماده مسافرت هستن به جز من 😐 نجات از این برزخ دست من نیست، بلکه دست چند نفر دیگه‌ست که فعلا عجیب دارن الکی وقت تلف میکنن🙂 
برای تقریبا یک ماه دیگه هم باید لباس انتخاب کنم ببینم چی میخوام برای مراسم بپوشم:))) 



#چه خوب که امروز همو دیدیم:))) 
  • مها :)

رسوم اشتباه

سینمایی شادروان رو دارم نگاه میکنم و به این فکر میکنم که کاش رسم و رسوم یکم تغییر کنه. چرا وقتی یکی عزیزش میمیره و جیگر خونه، یک ایل آدم می ریزن سرشون و توقع شام و ناهار عالی در حد لیگا دارن؟ یعنی کسی که از نظر روحی له و لورده‌ست باید فکر شکم بقیه هم باشه و فکر دهن باز مردم هم باشه که مبادا راضی نباشن و بعدا بگن مراسم خوبی نگرفتن؟؟؟؟؟ 
از نظر من این رسم باید پاک بشه. همینقدر کافیه که خاکسپاری شرکت کنن. 
  • مها :)

دختر

همه رو به اسم کوچک صدا میکرد و من تنها کسی بودم که "دختر" خطاب میشدم. دختر عالی نوشتی، دختر خوشگل شدی، چی میگی دختر؟ 

یادمه یکبار توی راهرو راه میرفتم یهو دیدم یکی بلند میگه دخترررر، دخترررر، دخترررررر وایستا کارت دارم.

و من فهمیدم اون منو داره صدا میکنه. اوایل عصبی میشدم. یک گاردی داشتم که چرا دختر خطاب میشم وقتی اسم کوتاهی دارم؟ منظور از کوتاه بودن اسم اینه که سریع میشه حفظش کرد. آسون و کوتاه. مطمئن بودم منظور بدی هم نداره. 

چند ماه همو ندیدیم، هفته پیش همو دیدیم و فکر کردم بالاخره اسممو از زبونش می‌شنوم. اما بعد از اینکه یک دور نگاهم کرد، لبخند بزرگی زد و با لحن شادی گفت

دختر، چقدر تو خوشگل شدی. 

دفترم رو دادم بهش و گفتم امضا میکنید؟

گفت چرا که نه دختر، منتهی بایت امضاء پول میخوام.

بعد خندید و امضا کرد.

روز دوشنبه باز همو دیدیم و باز توی هر جمله‌ش صدبار دختر گفت. 


زن داییم هم عادت داشت دختر صدام کنه، منتهی یک جان هم پشتش میگفت.

دختر جان بیا لباس هامو اتو کن. دختر جان بیا جمع کن، دختر جان بریم و....

یادمه به مامان میگفتم به زن دایی بگه اسمم رو صدا کنه. اما خب مامانم هرگز نگفت:)) زن دایی هنوزم دختر جان میگه.


امروزم خانم دختر گویان رو می‌بینم. مطمئنم بازم هی دختر خطاب میشم. اما دیگه بدم نمیاد که حتی حس میکنم حالا که دیگه قرار نیست ببینمش، دلم تنگ میشه. و مطمئنم تا آخر عمرم هرکی بهم بگه دختر، خانم شین سریع یادش زنده میشه و من دلتنگ تر خواهم شد.



چرا تعریف کردم؟ چون از صبح که بیدار شدم، فقط دارم به خانم شین فکر میکنم و تمام خاطراتی که امسال باهم داشتیم رو بارها مرور کردم. از اولین دفعه‌ایی که از من تعریف کرد تا هفته پیش که قرار برای امروز گذاشت.

دلم میخواست بیشتر راجبش بنویسم اما باید برم.

برام دعا کنید:)

  • مها :)

باحال ترین

حضور تو همه چیز رو قشنگ میکنه. حتی خواب هامو

  • مها :)

دیدار هایی که ممکنه واقعا آخرین ها باشن

دیدار های آخر هم قشنگه

  • مها :)

کمی تا حدودی روزنوشت

بازم کسی متوجه نشد منظورم چیه. مقصر قطعا خودمم که بلد نیستم درست و درمون توضیح بدم. گاهی وقتها فکر میکنم هنوز یک نوزاد کوچولوا‌م که بلد نیست حرف بزنه و بقیه باید با نگاه کردن به چشم هاش بتونن شاییید دردشو بفهمن. 
آدم ها همه چیز رو برای خودشون سخت میکنن، مثل الف. نمیدونم این روز ها که همه چیز خوبه، چرا اون اینقدر سخت میگیره و با رفتارش خون به جیگر ما میکنه؟ مایی که همینجوریش هم خون به جیگر هستیم. اصلا درکش نمیکنم. فکر کنم تاحالا توی زندگیش کسی با زبون اذیتش نکرده برای همینه که اینقدر آزادانه نیش میزنه و اصلا براش مهم نیست چه بلائی سر روح و روان ما میاد. صداش ملودی عذابمه:) فکر کنم اون دنیا اگه جهنمی باشم، خدا بابت شنیدن غیبت جای ریختن آتیش توی گوشم، یک هدفون بگذاره روی گوشهام که بی وقفه صدای الف توش پخش میشه. من به آتیش راضیم:))) 
فرداااا، امان از فردا. فردا روز مهم و باحالیه:) امتحان دارم🙂 آیا آماده‌ام؟ نبله. 
نبله چیست؟ کلمه‌ایست که من وقتی بین نه و بله گیر میکنم استفاده‌اش میکنم.
یعنی هم آماده‌ام و هم نه. 
کار مثبتی که دیروز انجام دادم اینه که عکس های توی گوشیم رو بالاخخخره دسته بندی کردم. چند تا از عکس های دونفره با دوست ۳ ساله رو پیدا کردم و با فشار دادن علامت قلب بالای تصویر اونارو جزو favourite ها قرار دادم تا بعدا برم چاپ کنم و آخرین هدیه رو تقدیم دوست ۳ ساله کنم.
راستی شما ایده‌ایی دارید برای عکس ها؟ آخه میخوام با عکس ها یک چیز خوشگل درست کنم که هنوز نمیدونم چی؟ توی نت هم گشتم اما ایده ندارم هنوووز. تعداد عکس هایی که میخوام چاپ کنم هم ۸ تاست:) امیدوارم تا آخر هفته یک ایده به ذهنم برسه و بتونم یک هدیه خلاقانه و به یادموندنی بسازم و پایان دوستیمون رو قشنگ کنم. 

برم درس بخونم تا رستگار بشم:)
روز خوش^_^
  • مها :)

شاد ترین جمعه غمگین دنیا

یک دقیقه دست از کار می‌کشم، زل میزنم به دیوار و به امروز فکر میکنم. به خودم میام و میگم جدا؟ یعنی الان تموم شد؟ ولی من به اندازه کافی از امروز لذت نبردم. 
کاش دنیا برگرده به ساعت ۵ صبح امروز و همه چیز رو دوباره و دوباره و دوباره تجربه کنم. 
از یادگاری قشنگ خانم کاف گرفته تاااا خریدن لیوان برای خودم. 
من هنوز آماده تموم شدن امروز نیستم:(
خدایا تورو خدااااااااا همه چیز برگرده به ساعت ۵ امروز. 
من هیچی نشده دلم تنگ شد... 
الانه که جدا گریه‌ام بگیره...


این لیوان یادگاری امروزه. 
برای دومین بار برای خودم لیوان هدیه گرفتم 
  • مها :)
Designed By Erfan Powered by Bayan